متن وترجمه زیارت ناحیه مقدسه( سوگنامه امام حسین از زبان مولایمان مهدی<عج>)




زیارت «ناحیه مقدسه» سوگنامه تأثرانگیز و مرثیه سوزناک امام مهدى(عج) براى جد بزرگوارش حضرت سیدالشهدا(ع) در روز عاشوراست که عاشقان و شیفتگان اهل بیت در روز عاشورا و غیر آن زمزمه‌اش مى‌کنند. امام زمان(عج)، کسى که زمان در اختیار او و تمام صحنه‌ها و لحظه‌های هر روز در مقابل نگاه اوست. با چشمی نافذ جاى جاى دشت بلا و لحظه به لحظه حماسه عاشورا را مشاهده و سوز عطش و سوزش سیلى و تازیانه را بر پیکر عاشورائیان لمس مى‌کند.

هیچ زیارتى همانند این زیارت، عمق فاجعه کربلا را بیان نکرده است. در حقیقت این زیارت آموزه‌هایى از عشق، معرفت، عرفان، سوز، حماسه و توسل است. در عین حال که مرثیه است، مسؤولیت آفرین و حرکت‌ساز هم هست. این زیارت شامل ده بخش کلى است:

1. سلام

این نام الهى و زمزمه بهشتیان، رمز گشایش و سلامت است. سلام درنوردیدن فاصله‌ها و نشانه نبودن فاصله است. راستى در طلیعه کدام زیارت «سلام» نیست؟ اما این زیارت از اکثر قریب به اتفاق آنها بیشتر سلام دارد که مجموع آنها در چهار محور بیان شده است:

1ـ1. سلام بر انبیا: در ابتداى این زیارت نام 23 تن از انبیاى الهى علیهم‌السلام ذکر شده است که سلام بر آنها و اعتراف به مقامات و فضایل آنان، زائر را به جایگاه توحید و نبوت رهنمون می‌سازد. در اینجا دقت به دو نکته بسیار ضرورى است:یک) معدن تمام این حسنها و جلالتها، ذات اقدس الهى است و «نبوت» رشته پیوند خلق و خالق است و استحکام آن به امر «ولایت» می‌باشد که در دنبال به آن اشاره شده است. دو)اغلب صفات ذکر شده انبیا یادآور رنج و محنت‌هاست؛ مانند صبر ایوب و زکریا، شهادت یحیى علیهم‌السلام و... که قابل مقایسه با مصائب کربلا نیست.

2ـ1. سلام بر اولیاى دین: امام زمان(عج) در سه جاى این زیارت براى زائر درس و پیام امام شناسى دارد:

یکم. در اوایل زیارت بعد از سلام بر پیامبران، نام چهار تن از اصحاب کسا(علیهم‌السلام) با ذکر برخى از خصوصیاتشان بیان شده است:

ـ سلام بر امیر مؤمنان که تنها او شایستگى و افتخار برادرى با رسول خدا صلى‌الله علیه وآله را داشت.

ـ سلام بر فاطمه که دختر و پاره تن رسول خداست.

ـ سلام بر امام حسن مجتبى که جانشین پدر بزرگوار خود بود.

ـ سلام بر حسین که خونش را به اسلام هدیه کرد.


ادامه نوشته

متن وترجمه زیارت ناحیه مقدسه




متن زیارت ناحیه مقدسه با ترجمه

زيارت امام حسين(ع) صادره از ناحيه مقدس امام زمان (عج)معروف به زيارت ناحيه مقدسه:

أَلسَّلامُ عَلى ادَمَ صِفْوَةِ اللهِ مِنْ خَليقَتِهِ ،
 سلام بر آدم يارِ مخلص خدا از بينِ آفريدگانش

أَلسَّلامُ عَلى شَيْث وَلِىِّ اللهِ وَ خِيَرَتِهِ ،
درود بر شيث ولىّ خدا و بهترينِ بندگانش ،

أَلسَّلامُ عَلى إِدْريسَ الْقــآئِمِ للهِِ بِحُـجَّتِهِ ،
سلام بر ادريس كه براى خدا حجّتِ او را بپا داشت ،

أَلسَّلامُ عَلى نُوح الْمُجابِ في دَعْوَتِهِ ،
درود بـر نـوح كه دعـايش قرينِ اجابـت بود ،

أَلسَّلامُ عَلى هُود الْمَمْدُودِ مِنَ اللهِ بِمَعُونَتِهِ ،
سـلام بر هـود كه كمـك و يارىِ خـدا مَـدَدِ او بود،

أَلسَّلامُ عَلى صالِـح الَّذي تَـوَّجَهُ اللهُ بِكَرامَتِهِ ،
درود بر صـالح كه خـداوند تاج كـرامت بر سـرش نهاد ،

أَلسَّلامُ عَلى إِبْراهيمَ الَّذي حَباهُ اللهُ بِخُلَّتِهِ ،
سـلام بر ابراهـيم كه خـدا مقـامِ خُلّـت و رفاقـت رابه او عـطا نمود ،

أَلسَّلامُ عَلى إِسْمعيلَ الَّذي فَداهُ اللهُ بِذِبْــح عَظيم مِنْ جَنَّتِهِ ،
درود بـر اسمـاعيل كـه خـداوند ذبـحى عظـيم از بهشت را فـداىِ او نمود ،

أَلسَّلامُ عَلى إِسْحقَ الَّذي جَعَلَ اللهُ النُّبُوَّةَ في ذُرِّيَّتِهِ ،
سـلام بر اسحـاق كه خـداوند پيامبرى را در نسـل او قـرار داد ،

أَلسَّـلامُ عَلى يَعْقُوبَ الَّذي رَدَّ اللهُ عَلَيْهِ بَصَرَهُ بِرَحْمَتِهِ ،
درود بر يعـقوب كه خـداوند به رحـمت خود بينـائىِ چشـمش را به او بازگـرداند ،

أَلسَّلامُ عَلى يُوسُفَ الَّذي نَجّاهُ اللهُ مِنَ الْجُبِّ بِعَظَمَتِهِ ،
سلام بر يوسـف كه خـداوند به عظـمتِ خود او را از قعـر چاه رهائى بخشيد ،

أَلسَّلامُ عَلى مُوسَى الَّذي فَلَقَ اللهُ الْبَحْرَ لَهُ بِقُدْرَتِهِ ،
درود بر موسـى كه خـداوند به قدرتِ خود دريا را برايـش شـكافت ،

أَلسَّلامُ عَلى هارُونَ الَّذي خَصَّهُ اللهُ بِنُبُـوَّتِهِ ،
سلام بر هـارون كه خـداوند پيامبـرى خود را به وى اختـصاص داد ،

أَلسَّلامُ عَلى شُعَيْب الَّذي نَصَرَهُ اللهُ عَلى اُمَّتِهِ ،
درود بر شعـيب كه خدا او را بر اُمّـتش پيـروز نمود ،

أَلسَّلامُ عَلى داوُدَ الَّذي تابَ اللهُ عَلَيْهِ مِنْ خَطيـئَتِهِ ،
سلام بر داوود كه خداوند از لغزش او درگذشت ،

أَلسَّلامُ عَلى سُلَيْمانَ الَّذي ذَلَّتْ لَهُ الْجِنُّ بِعِزَّتِهِ ،
درود بر سليمان كه بخاطر شوكتش جنّ به فرمان او درآمد ،

أَلسَّلامُ عَلى أَيُّوبَ الَّذي شَفاهُ اللهُ مِنْ عِلَّتِهِ ،
سلام بر ايّوب كه خداوند او را از بيماريش شفا بخشيد ،

أَلسَّلامُ عَلى يُونُسَ الَّذي أَنْـجَـزَ اللهُ لَهُ مَضْـمُونَ عِدَتِهِ، 
درود بر يونس كه خداوند به وعده خود برايش وفا نمود ،

أَلسَّلامُ عَـلى عُزَيْر الَّذي أَحْياهُ اللهُ بَعْدَ ميتَتِهِ ،
سلام بر عُزَير كه خداوند او را پس از مرگش به حيات بازگردانيد ،

أَلسَّلامُ عَلى زَكَرِيـَّا الصّـابِرِ في مِحْنَتِهِ ،
درود بر زكريّا كه در رنج و بَلا شكيبا بود ،

أَلسَّلامُ عَلى يَحْيَى الَّذي أَزْلَفَهُ اللهُ بِشَهادَتِهِ ،
سلام بر يحيى كه خداوند به سبب شهادت مقام و منزلتِ او را بالا برد ،

أَلسَّلامُ عَلى عيسى رُوحِ اللهِ وَ كَلِمَتِهِ،

درود بر عيسى روح خدا و كلمه او ،

أَلسَّلامُ عَلى مُحَمَّد حَبيبِ اللهِ وَ صِفْوَتِهِ،
سلام بر محمّد محبوبِ خدا و يار مخلص او ،

أَلسَّلامُ عَلى أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلِىِّ بْنِ أَبي طالِب الْمَخْصُوصِ بِاُخُوَّتِهِ،
درود بر فرمانرواى مؤمنان على بن ابيطالب ، كه برادرىِ رسول خدا به وى اختصاص يافت ،

أَلسَّلامُ عَلى فاطِمَةَِ الزَّهْرآءِ ابْنَتِهِ،
سلام بر فاطمه زهراء دختر رسول الله ،

أَلسَّلامُ عَلى أَبي مُحَمَّد الْحَسَنِ وَصِىِّ أَبيهِ وَ خَليفَتِهِ ،
درود بر حسن بن على وصىّ و جانشين پدرش ،

أَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ الَّذي سَمَحَتْ نَفْسُهُ بِمُهْجَتِهِ ،
سلام بر حسين كه جانش را تقديم نمود ،

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ أَطاعَ اللهَ في سِـرِّهِ وَ عَلانِـيَـتِـهِ ،
سلام بر آن كسى كه در نهان و آشكار خدا را اطاعت نمود ،

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ جَعَلَ اللهُ الشّـِفآءَ في تُرْبَتِهِ،
سلام بر آن كسى كه خداوند شفا را در خاكِ قبرِ او قرار داد ،

أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاِْ جابَـةُ تَحْتَ قُـبَّـتِهِ،
سلام بر آن كسى كه (محلِّ) اجابتِ دعا در زيرِ بارگاه اوست ،

أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاَْ ئِـمَّـةُ مِنْ ذُرِّيَّـتِـهِ ،
سلام بر آن كسى كه امامان از نسل اويند ،

أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ خاتَِمِ الاَْ نْبِيآءِ ،
سلام بر فرزندِ خاتم پيامبران ،

أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ سَيِّدِ الاَْوْصِيآءِ ،
سلام بر فرزند سرور جانشينان ،

أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ فاطِمَةَِ الزَّهْرآءِ ،
سلام بر فرزند فاطمه زهراء ،

أَلسَّلامُ عَلَى ابْنِ خَديجَةَ الْكُبْرى،
سلام بر فرزند خديجه كبرى ،


ادامه نوشته

متن کامل حدیث بساط (حضرت  علی«ع» )    خیلی جالب


ابن بابویه به سند معتبر از جناب سلمان فارسی رحمةالله علیه نقل می کند :

در زمانی که مردم با عمر بن خطاب لعنت الله علیه بیعت کرده بودند .نزد سید و مولایمان امیر المومنین علیه السلام نشسته بودیم .حضرت امام حسن علیه السلام ، محمد بن حنفیه ،محمد بن ابی بکر ، عمار یاسر و مقداد اسود نیز در خدمت آنحضرت بودند . و از هه جا می گفتند تا اینکه امام حسن علیه السلام متوجه پدر بزرگوارشان شدند و فرمودند :

 

یا امیر المومنین علیه السلام : خداوند متعال به جناب سلیمان علیه السلام سلطنتی داده بود .آیا از آنچه خداوند به ایشان مرحمت داشته اند به شما هم نصیبی رسیده است .

حضرت تبسمی کرد و فرمودند : به آن خدایی که دانه خشک را در زمین سبز می گرداند و به آن قادری که ادم را از خاک تیره آفرید ، آنچه که خدای متعال به پدر تو داده به هیچ یک از اوصیای گذشته نداده و بعداز این هم نخواهد داد.

سپس امام حسن علیه السلام و حضار التماس کردند ، یا امیرالمومنین علیه السلام :می خواهیم گوشه ای از آنچه خداودند متعال به شما موهبت داشته اند را ببینیم تا موجب ازدیاد ایمان و تقویت علم و یقین ما گردد .

در این هنگام مولا فرمودند :

آنچه میخواهید انجام می دهم و گوشه ای از آنچه خداوند به من عطا کرده است را بر شما ظاهر می سازم سپس بر خاستند و دورکعت نماز خواندند و بعد از نماز کلماتی بر لسان مبارکسان جاری شد که هیچ یک از حضار توانایی فهم آن را نداشتند و بعد از اتمام آن به میان خانه آمدند و دست مبارکشان را به سمت مغرب دراز کردند ولحظه ای بعد دست مبلرک را پایین آوردند بر کف دست مبارکشان دو پاره ابر دیدیم . همه ما شنیدیم وقتی آندو پاره ابر از کف دست جدا می شدند شهادت می دادند که                   « اشهد ان لا اله الاالله و ان محمداً رسول الله و انک وصی نبی کریم من شک فیک هلک ومن تمسک بک فقد سلک سبیل النجاة »

یعنی گواهی می دهیم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد برگذیده خداست و تو وصی و خلیفه پیامبر بخشنده ای هر کس در خلافت تو شک کند هلاک گردد وهر کس دست در عروة الوثقی محبت توزند نجات یابد .

پس دیدم آن دو پاره ابر مانند دو قالیچه پهن شدند و پهلوی یکدیگر قرار گرفتند واز آن ابر ها بوی خوش مشک به مشام می رسید .

سپس فرمودند : بر خیزید و بر این بساط بنشینید .همه ما بر خاستیم و بر یک بساط نشستیم و ان حضرت به تنهایی بر ابر دیگر سوار شدند سپس کلماتی بر لبهای مبارک جاری شد کههیچ کس نفهمید و به ابر خطاب کردند ، ای ابر به جناب مغرب برو ،آنگاه بادی به زیر ان دو ابر بر آمد و ابر ها را به اهستگی تمام برداشت و به هوا برد و ما درآن هنگام وقتی نگاهمان به حضرت افتاد دیدیم دو جامه زرد پوشیده و تاجی از یاقوت سرخ بر سر دارد و کفشی که بند ان از یاقوت ابدار بود در پای داشت و انگشتری از مروارید سفید براق که روشنی آن چشم را خیره می ساخت در انگشتش بود و به کرسی از نوز نشسته بود .امام حسن علیه السلام گفت : ای پدر بزرگوار !مخلوقات سلیمان نبی را به خاطر انگشترش اطاعت می کردند ،شما را به چه جهتی مطیع هستند؟

فرمود:

«یا ولدی انا وجه الله ، انا عین الله و انا لسان الله الناطق فی خلقه و انا ولی الله و انا نور الله الذی لا یطفی و انا باب الله الذی یؤتی منه و انا حجة الله علی عباده و انا کنز الله فی ارضه و انا قسیم الجنة والنار و انا سد ذی القرنین و انا جعلتهما له »

یعنی : ای فزرندم ! منم صورت خدا و چشم بینای خدا وزبان گویای خدا در بین خلقش ، منم ولی خدا ، منم نوری که خاموشی ندارد و منم ان بابی که که از آن می توان به خدا رسید منم حجت خدا بر بندگانش ،منم گنج خد ا د زمین و منم قسمت کننده بهشت و جهنم ، منم سدی که ذوالقرنین بسته ومنم که دو قرن را از برای اسکندر قرار دادم.

می خواهی خاتم سلیمان را به تو نشان بدهم ؟

دست در بغل کرده انگشتری بیرون آورد از طلای احمر و نگینش از یاقوت سرخ،و فرمود: ای فرزند این خاتم سلیمان است و نام های ما است که بر آن نقش کرده اند.

سلیمان گوید: تعجب حضار زیاده شده به حدی که گویا او را نمی شناختند پس فرمود :مثل این ها در من عجیب نیست . به خدا سوگند که بنمایم به شما آن چه پیش ازاین ندیده باشید. پس امام حسن(ع) گفت:آرزوی ما این است که سد ذواقرنین را به ما بنمایی.

پس آن حضرت باد را امر فرمود : ما را به طرفی که فرزندم حسن می خواهد ببر.مقارن آن ، آوازی از باد – چون آواز رعد ــ به ما رسید ، ما را برداشته به هوا برد.امیرالمومنین بر کرسی نور نشسته، از پی ما می آمد، تا باد ما را به کوهی بلند رسانید درختی عظیم بر آن کوه بود خشک شده و برگ هایش ریخته یکی از ما گفت:یا امیرالمومنین این درخت را چه رسیده که اوراقش ریخته؟ آن حضرت فرمود: از او بپرسید تا حال خود بگوید حضرت امام حسن (ع) پیشی نموده از آن درخت سوال کرد که : «ما لک ایتها الشجرة» یعنی:چه شده است تو را ای درخت که سبزی از تو رفته و برگت ریخته؟جواب نداد.

امیرالمومنین فرمود که:«اجیبیهم باذن الله تعالی ایتها الشجرة و اخبریهم بخبرک» یعنی:ای درخت به فرمان الهی جواب ایشان بگو. سلمان گوید که:به خدا قسم که آن درخت متکلم شده،گفت:«لبیک لبیک یا وصی رسول الله و خلیفته من بعد حقا» و خطاب به امام حسن نمود که:یا ابا محمد هر شب وقت سحر پدرت به نزد من می آمد و دو رکعت نماز می گذارد و به تسبیح و تهلیل و تقدیس حق تعالی  مشغول می شد و می رفت و در آمدن و رفت بر کرسی از نور و در میان ابر سفید می بود که از آن بوی مشک ازفر به مشام من می رسید و من از استشمام روح افزای آن حضرت و آن نور سرسبز و با طراوت می بودم.اکنون چهل شب شد که تشریف ارزانی نفرموده و مرا از مفارقت پدرت حال به این مرتبه رسیده اگر از او استدعا کنی لطف خود را از این مهجور دور ندارد آمدن او مرا به حال خود باز می آورد.

پس شاه ولایت به نزد آن درخت رفته دو رکعت نماز گزارده دست مبارک بر آن درخت مالید؛ سلمان گوید:به خدا سوگند که از آن درخت ناله مشتاقانه برخاست و فی الفور سبز شد، به حدی که بزرگ شد و میوه در آورد ،پس آن حضرت بر کرسی خود قرارگرفت باد ما را برداشته بلند شد به طرزی که  تمام دنیا در نظر ما به مقدار سپری می نمود و در هوا فرشته ای دیدیم که سر او در زیر قرص آفتاب وپای او درقعر بحر محیط بود و یک دست او در مشرق و یکی درمغرب بود .

ازآن حضرت پرسیدیم که این کیست؟ فرمود که : این فرشته ای است که به حکم خدا من او را دراین موضع نصب کرده ام و به تاریکی شب و روشنی روز موکل ساخته ام و چنین خواه بود تا روز قیامت .

پس باد ببرد ما را به نزد قوم یأجوج و مأجوج رسانیده و آن حضرت به ابر خطاب نمود که : اهبطی تحت هذا الجبل یعنی  ای ابر !در زیر این کوه فرود آی و آن کوهی بود ظلمانی که گویا شبی بود سیاه  بوی دود از آنجا به مشام می رسید .

یأجوج و مأجوج را دیدیم و از کثرت ایشان تعجب نمودیم و ایشان را سه صنف یا فتیم یکی طول قامت بیست گز و صنفی قدشان صد گز و عرض هفتاد گز و صنفی دیگر یک گوش را لحاف و گوش دیگر را تشک کرده بودند و یکی از ما از آن حال پرسید ، آن حضرت فرمود: حاکم این جمع نا محصور منم و همه اینها در حکم من اند .

پس به با د حرفی گفت ، با ما را برداشته به کوه قاف رسانید . کوهی دیدیم چون یاقوت سرخ که محیط همه دنیا بود و فرشته ی به شکل آدمی بر او موکل  ، چون آن فرشته را چشم بر امام علیه السلام افتادگفت : السلام علیک یا امیر المومنین پس از آن رخصت از آن حضرت طلبید که مطلب خود را عرض کند آن حضرت فرمود : من بگویم ، چه می خواهی یا تو می گویی ؟ فرشته گفت : شما بفرمائید! امیر المومنین علیه السلام فرمودکه : رخصت زیارت برادر و مصاحبت می خواهی ، رخصت دادم . پس فرشته گفت : بسم الله الرحمن الرحیم و راهی شد بعد از آن درختی دیگر دیدیم ، چون درخت اول و به همان طریق جواب و سوال واقع شد . درخت گفت : در ثلث اول شب امیر المومنین نزد من می آمد و پس از نماز و تسبیح و تقدیس بر اسبی سوار شده ، می رفت و من سبز و خرم می بودم و چهل روز است که فیض قدوم خود را از من باز گرفته و تنم گداخته و بر گهایم فرو ریخته ،از مفارقت است.

امام حسن علیه السلام التماس نموده حضرت امیر المومنین علیه السلام دست مبارک بر آن درخت کشیده درخت گفت : «اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله و انک امیر المومنین فی الامامة المبارکة الطیبة ووصی رسول رب العالمین من تمسک بک نجی من تخلف عنک هوی »

پس ، آن درخت سبز وخرم شد و طروات یافت و ما ساعتی در زیر آن آرام گرفته ،پرسیدیم که یا امیر المومنین ! آن فرشته به کجا رفت ؟ فرمود که : دیروز بر جبل ظلمت عبور نمودم ،فرشته ای که بر آن موکل است ، رخصت یارت آن فرشته طلبیده بود ، امروز این رفت که تدارک ان نماید.

یکی از یاران گفت : مگر ملائکه به اذن شما از محل و مکان خود حرکت می کنند؟

فرمود: به خدایی که آسمان را بر ستون برافراشته ، که هیچ یک از ملائکه بی رخصت من از جای خود حرکت نمی کنند و بی اذن من به قدر نفسی از جا جنبش نمی نمایند ، مگر آنکه حضرت عزت ، به برق غضب خود آنها را بسوزد و بعد از من فرزندم حسن و بعد از او فرزندم حسین و بعد از او نه کس از اولاد او که نهم ایشان قائم آل محمد است ، این حال دارند هیچ ملکی از ملائکه مقربین را حد نباشد که یک نفس بی اراده ایشان بر آورد .

پس یکی نام فرشته ای که موکل آب است پرسید ، فرمود: بر خائیل نام دارد.

من گفتم یا امیر المومنین ! نه ما ، دیروز در خدمت شما بسر می بردیم کدام وقت و محل ، نزول اجلال در آن کوه شده بود ؟فرمود: چشم خود را بپوشانید ! پوشانیدیم ، پس امر به گشودن نمود ، چون چشم گشودیم خود را در مملکت دیگر یا فتیم . گفتیم : هذا شی عجیب ! فرمود : که امر ملکوتدر قبضه اقتدار من است که شما را طاقت بر اطلاع آن نیست و مع هذا من بنده مخلوقم که در اکل و شرب و خواب ونکاح مانند دیگر بندگان می باشم .

اگر اندکی از آنچه من می دانم بدانید ، دل های شما تاب نیا ورد و بدانید اسم حق تعالی هفتادو سه حرف است ، نزد آصف بن برخیا که تخت بلقیس را به یک چشم برهم زدن نزد سلیمان حاضر ساخت ، یم حرف بود و نزد من هفتاد و دو حرف است و یک حرف علم غیب اسنت که مخصوص به ذات اوست :لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و شناخت مرا هر که شناخت و نکر شد هر که منکر شد.

پس ان ابر را امر نمود که ما را به باغی رسانید که در خرمی و سبزی با روضه جنان برابری می نمود ، ودرآنجا جوانی را در میان دو قبر مشغول به نماز دیدیم گفتیم : یا امیر المومنین ! این جوان کیست ؟ گفت : برادر من صاح نبی است و این دو قبر از پدر و مادر اوست و چون چشم صالح بر صالح المومنین یعنی امیر المومنین افتاد بی تابانه پیش آمد و سینه بی کینه ان حضرت را بوسه داد، و گریه  کنان به شکوه امد و آن حضرت او را تسلی می داد پرسیدیم که : چرا گریه می کند : فرمود: از او بپرسید.

امام  حسن گفت :ایها العبد الصالح چه چیز تو را می گریاند ؟ فرمودکه : پدرت هر روز وقت طلوع صبح به نزد من می آمد و با هم نماز می کردیم و با عث نشاط و رغبت من در عبادت بود و امروز دو روز شده که تشریف نیاورده ، چون او را دیدم طاقتم نماند .

گفتم : یا امیر المومنین !این عجیب تر است که ما هرروز صبح در خدمت شما به سر می بردیم ، پس چگونه بی اطلاع ما اینجا آمده و با حضرت صالح نماز گذارده ای ؟

فرمود که : می خواهید که حضرت سلیمان را زیارت کنید ؟ گفتیم : بلی یا امیر المومنین !ما را آرزو این است.

پس شاه ولایت روانه شد ومادر خدمتش به بستانی رسیدیم که کس مانند آن ندیده ونشنیده، آب های جاری ومرغان خوش الحان و فواکه بسیار ، چون آنمرغان را چشم بر آن حضرت افتاد دور اورا گرفته ، پر می زدند وطواف می کردن ودر میان بستان تختی فیروزه دیدیم وجوانی بر آن خوابیده و دست بر سینه خود نهاده ودو مار بر بالای سر و پایین پای او قرار گرفته ، چون مارها ان حضرت را دیدند ، درقدم او غلطیدند .

گفتیم یا  امیر المومنین این جوان کیست؟ فرمود که : سلیمان وانگشتریرا از انگشت خود بیرون آورده  و درانگشت او کرد و گفت : اشهدان لا اله الا الله وحده لا شریک له واشهد ان محمد اعبده رسوله ارسله بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون واشهد انک وصی رسول الله حقا الهادی المهدی الذی سئلت الله تعالی به و بمحبته و بمحبة اهل بیته آتانی الله الملک     یعنی گواهی می دهم که خدایی سزاوار پرستش است یکی است واورا شریک نیست وبدرستی که محمد بنده اوست و فرستاده او و اورا فرتاه به راهنمایی و اظهار کردن دین حق که هر دین غیر دین او باطل است ودین او ناسخ همه دین هاست اگر چه مشرکان ازاین معنی کراهت داشته باشند و گواهی میدهم که توئی وصی و جانشین رسول خدا به حق و توئی راه نماینده ی راه یافتگان و تویی آنکه به ویله تو سؤال کردم من از حق تعالی و به محبت تو و به محبت اهل بیت تو داد خدای تعالی به من آنچه داد از ملک پادشاهی که مثل آن به هیچ یک از اولاد آدم نداده بود و اگر محبت تو را شفیع نمی ساختم آن سلطنت و بزرگی بر مکن عطا    نمی فرمود.   

پس ، زمانی آن سرور نزد سلیمان بنشست وما به پای بوس آن بزرگوار مشرف شدیم .پس سلیمان را وداع نموده برخاست و سلیمان به حال خود برگشت و ما پرسیدیم که : یا امیر المومنین !شما را علمی به انچه عقب کوه قاف است می باشد ؟

فرمودکه : خالق عالم و بوجود آورنده بنی آدم درعقب کوه قاف ، چهل عالم آفریدهکه هر عالمی چهل برابر دنیاست وعلم من به ماورای قاف همچون علم من است به حال این دنیا وآنچه دردنیاست وبعد از رسول خدا منم حافظ و نگهدارنده عالم ها و همچنین بعد از من اولاد من حافظ شریعت نبوی ووارث علوم مصطفوی خواهند بود تا روز قیامت .

و من داناترم به راه هایی که در آسمان هاست ازراه هایی که در زمین است و ماییم مخزون مکنون الهی و ماییم اسماء حسنی که چون خدا را به آن اسما بخوانند اجابت کند ومایم صاحب آن نام هایی که بر عرش و کرسی نوشته است و ماییم قسمت کننده بهشت و دوزخ ، از ما تعلیم گرفتند ملائکه آسمان ها تسبیح و تهلیل و تقدیس و توحید و تکبیر الهی را، وماییم کلماتی که چون آدم صفی تلقی به آن نموده توبه اش قبول شد.

ومن می دانم ان امورعجیبه و اسرار غریبه را به برکت اسم اعظم که اگر به برگ زیتون چیزی به ان نویسند و درآتش اندازند، نسوزد! وطراوتش میل به پژمردگی نکند وتاریکی شب وروشنی روز ، از برکت نام های ماست واسامی سامیه مارا چون بر آسمان نقش کردند بی ستون استقامت یا فت وزمین به ان مسطح شد وچون برباد خواندند در حرکت درآمد وبرق نوشتند،لمعان پیداکرد وبررعد رقم نمودند اشع شد وبرجبهه اسرافیل نقش کردند متکلم به کلام سبوح قدوس رب الملائکة والروح گردید.

وچون کلام معجز نظامش بهاین مقام رسید فرمود: چش های خودرا بپوشانید ! پوشیدیم باز فرمود:بگشایید!گشودیم خودرا درشهری دیدیم مشتمل بر بازار های معموره وقصر های رفیع ومردمش در نهایت بلندی قامت وکمال استقامت هریکی چون نخلی !

پس فرمودکه: این گروه از بقیه قوم عادند که درکفرو ضلالت و ظلم و جهالتند . ایمان به رب ارباب وروز حساب ندارندوشهرایشان از شهر های مشرق بود ومن به امر خلاق بی چون قلع و قمع مساکن ایشان نموده به این مکان نقل نمودم وشماایشان را دراینجا ببینید وبرآن مطلع شوید که من داعیه دارم که به این گروه مقاتله کنم.

پس قوم را به وحدانیت خدا ورسالت مصطفوی وولایت خود دلالت نموده ایشان ابا نموده مکرر به اسلام شان خواند همان امتناع ورزیدند پس برایشان حمله کرد وآنها براوحمله کردند بسیاری از ایشان را بکشت وچون خوف مارا مشاهده نمود ، نزدما آمده دست مبارکش بر سینه مامالیده خوف از ما زایل شده بار دیگر به آواز بلند ایشان را به ایمان و اسلام دعوت نمود ، ایمان نیاوردند برق و صاعقه ظاهر شد چیزی چند می خواند که مل نمی فهمیدیم ما چنان مشاهده میشد که این برق و صاعقه از دهن مبارک آن حضرت بیرون می آید وچنان صداهای هولناک پدید آمد که ما گفتیم البته اسمان بر زمین می افتد وکوه ها ازهم می ریزد تاآنکه یک متنفس از ایشان نماند و چون از مجادله آن قوم خارج شد رعد و برق برطرف شد استدعا نمودیم که یا امیر المومنین ما را به وطن خود بر سان که زیاده بر این طاقت نداریم .

پس حضرت آن ابر را طلبید وما برآن سوار شدیم آن حضرت متکلم به کلامی شد و با د ما را به هوا برده به جایی رسانید که دنیا را قدر درهمی می دیدیم و بعد از لمحه ای نشستیم بانگ مؤذن شنیدیم اذان می گفت وما اول صبح بعداز طلوع افتاب راهی شده بودیم دراین پنچ ساعت ، پنجاه سال راه طی نموده بودیم چون مارا متعجب دید فرمود: بدان خدایی که نفس من به ید قدرت اوست که اگر خواهید شما را درهمه آسمان ها و زمین بگردانم برآن قادرم واین همه قدرت عظیمه به اذن خالق البریه و به برکت خیر خلقه یافته ام ومنم ولی  ووصی ان حضرت در حین حیات ودرزمان رحلت ولیکن اکثر مردمان نمی دانند سلمان گفت : لعن الله من غصب حقک و جحدک و اعرض عنک و ضاعف علیه العذاب الالیم.

     

 نقل از کتاب شریف حدیقة الشیعه ص 389 فصل یازدهم در معجزات علوی

فضائل امیر مؤمنان از زبان اهل سنت


• فضائل امیر مؤمنان از زبان اهل سنت

3333 فضائل امام علی (ع) از زبان اهل سنت

موضوع: امیرالمومنین علیه السلام


چکیده:

آنچه پیش رو دارید نگاهى است گذرا به فضائل و اوصاف امیرمؤمنان على علیه السلام از زبان پیامبر اکرم صلی الله علیه در منابع اهل سنّت چرا که:

خوشتر آن باشد که وصف دلبران

گفته آید در کتاب دیگران‏

راستى این اعجوبه کون کیست که همه در شناخت او در مانده‏ اند، عدّه‏ اى او را تا سر حدّ خدایى بالا برده‏ اند، و عدّه‏ اى حتى در بندگى او شک دارند که :

در مسجد کوفه شهیدش کردند

گفتند مگر اهل نماز است على؟!

و آن که او را حقیقتاً شناخت خداى او و رسول خدایش بود.

پیامبر اعظم صلی الله علیه خطاب به على علیه السلام فرمود: «یا على ما عرف اللّه حق معرفته غیرى و غیرک و ما عرفک حق معرفتک غیر اللّه و غیرى؛[۱] اى على! خداوند متعال را نشناخت به حقیقت شناختش جز من و تو، و تو را نشناخت آن گونه که حق شناخت توست، جز خدا و من.

و در جاى دیگر فرمود: «یا على لایعرف اللّه تعالى الّا انا و انت و لایعرفنى الّا اللّه و انت و لا یعرفک الّا اللّه و انا؛[۲] اى على! خدا را نشناخت جز من و تو، و مرا نشناخت جز خدا و تو و تو را نشناخت مگر خدا و من.»

متن مقاله :

فضائل بى ‏شمار

کتاب فضل تو را آب بحر کافى نیست‏

که‏ تر کنم سرانگشت و صفحه بشمارم‏

پیامبرى هم که على را شناخته اعتراف دارد که فضائل او قابل شماره و احصى نیست.

ابن عباس مى‏گوید پیامبر اکرم صلی الله علیه فرمود: «لو انّ الفیاض[۳] اقلام و البحر مدادٌ و الجنّ حسّابٌ و الانس کتابٌ مااحصوا فضائل علىّ بن ابى طالبٍ؛[۴]اگر انبوه درختان (و باغها) قلم، و دریا مرکب، و تمام جنّیان حسابگر، و تمام انسان‏ها نویسنده باشند قادر به شمارش فضائل على بن ابى طالب نخواهند بود.»

و در جاى دیگر پیامبر اعظم فرمود: «انّ اللّه تعالى جعل لاخى علىٍّ فضائل لاتحصى کثرة فمن ذکر فضیلةً من فضائله مقرّابها غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ماتأخّر؛ براستى خداوند براى برادرم على علیه السلام فضائل بى‏شمارى قرار داده است که اگر کسى یکى از آن فضایل را از روى اعتقاد و اعتراف بیان نماید، خداوند گناهان گذشته و آینده او را مى‏بخشد. و من کتب فضیلةً من فضائله لم تزل الملائکة تستغفرله ما بقى لتلک الکتابه رسم، و من استمع فضیلةً من فضائله کفّر اللّه له الذّنوب الّتى اکتسبها بالاستماع و من نظر الى کتابٍ من فضائله کفّر اللّه له الذّنوب الّتى اکتسبها بالنّظر،[۵] اگر کسى یکى از فضائل آن حضرت را بنویسد، تا هنگامى که آن نوشته باقى است، ملائکه براى او استغفار مى‏کنند و اگر کسى یکى از فضائل آن حضرت را بشنود، خداوند همه گناهانى را که از راه گوش انجام داده است مى‏بخشد، و اگر کسى به نوشته‏اى درباره فضائل على علیه السلام نگاه کند، خداوند تمام گناهانى که از راه چشم کرده است مى‏پوشاند و از آن در مى‏گذرد.»

ادامه نوشته

جغد




سیل غمت فتاد به فکر خرابی‌ام.
چندان که در خرابه من جغد خانه کرد.
و
جغد دلم خرابه شام آرزو کند
تا با سه ساله دخترکي گفتگو کند
و.......
حال برسی میکنیم این مطلب در روایات معصومین .....

روزی حضرت رضا علیه السلام به یکی از اصحاب فرمودند:
در زمان جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله حالت جغد چنین بود که به منازل و خانه ها و قصر ها رفت و آمد داشت، و هنگامی که اهل منزل مشغول صرف غذا می شدند به نزدیک آن ها می رفت تا به او آب و غذایی بدهند و با آنان هم غذا می شد،
سپس به جایگاه خود - روی دیوار منازل وشاخۀ درختان - بازمی گشت. اما هنگامی که حسین بن علی را شهید نمودند از آبادی خارج شد و به خرابه ها و کوه ها و صحرا ها پناه برد و چنین گفت: بد امتی هستید شما که فرزند پیامبر خود را کشتید – وقتی با فرزند پیامبر چنین کنید – هرگز بر جانم در میان شما ایمن نیستم!!!

شنيدم امام صادق عليه السلام درباره جغد فرمودند: آيا احدى از شما آن را در روز ديده است؟
محضر مباركش عرض شد: خير ابدا در روز ظاهر نشده و تنها در شب پيدا مى گردد.
حضرت فرمودند: اما اينكه اين حيوان پيوسته در خرابه ها مسكن گرفته و در آبادى نمى آيد جهتش آن است كه:
وقتى حضرت امام حسين عليه السلام شهيد شدند اين حيوان بواسطه قسم بر خود حتم نمود كه ابدا در آبادى سكنا نكرده و منزلش تنها در خرابه ها باشد پس پيوسته در روز صائم و حزين است تا شب فرا برسد و وقتى شب در آمد از ابتداء آن تا صبح بر مصيبت حضرت امام حسين عليه السلام زمزمه و نوحه سرائى و مرثيه خوانى مى كند.
وجای دیگری فرمودند:
جغد در روز صائم بوده و وقتى افطار نمود قلبش در مصائب حضرت حسين بن على عليه السلام محزون و افسرده شده تا صبح فرا برسد.

امام صادق عليه السلام فرمودند: اى يعقوب آيا تا به حال ديده اى كه جغدى در روز آواز بخواند؟
وى گفت: خير.
حضرت فرمودند: مى دانى چرا؟
عرض كرد: خير.
امام عليه السلام فرمودند: براى اينكه طول روز را اين حيوان صائم بوده و وقتى شب فرا رسيد افطار كرده و از آنچه خداوند منان روزى او كرده استفاده نموده سپس پيوسته تا صبح بدمد بر مصائب حضرت حسين بن على عليه السلام زمزمه نموده و نوحه سرائى مى كند.
...................................................
اسناد :
كامل الزيارات، نجف اشرف، دار المرتضويه، 1365ش، ص99.
بحار الانوار،ج45،ص214
مستدرک الوسائل:10/258.
البکاء للحسین علیه السلام(میرجهانی): 353.
عوالم العلوم بحرانی : 17/489

مسلم بن عقیل(ع)


چرا «مسلم‏»؟

روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاك به ديگران هم، پاكى و ايمان مى ‏آموزد. صداقت و فداكارى ايثارگران در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است. حماسه‏هاى جهاد و شهادت مردان بزرگ اسلام، مجاهد ساز و شهيد پرور است. عظمت انسانى چهره  ‏هاى پرفروغ تاريخ خونبار ما اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدفهايى والاتر از خوردن و خوابيدن اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى‏ جويند. انسانهاى نمونه از نظر ايمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، هميشه زينت تاريخ بوده و هستند.

«مسلم بن عقيل‏» يكى از اين چهره‏ هاست. شنيدن نام اين انسان والا و سرباز فداكار راه حق، ياد آور همه خوبيها، رشادتها و جوانمرديهاست;و خواندن زندگينامه اين سردار رشيد اسلام، درس آموز و الهام‏بخش و سازنده است. حماسه مسلم‏بن عقيل در كوفه، پيش درآمدى بر نهضت عظيم عاشورا بود; و خود مسلم، پيشاهنگ نهضت ‏سيدالشهدا -عليه ‏السلام و سفير انقلاب كربلا و پيشمرگ حماسه تاريخ‏ساز و جاويدان عاشورا بود.


آتش عشقِ حسينى

آتش عشقِ حسينى

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله : اِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ عليه السّلام حَرارَةً فى قُلُوبِ الْمُؤ منينَ لا تَبْرَدُ اَبَداً.

ترجمه : پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: براى شهادت حسين عليه السلام ، حرارت و گرمايى در دلهاى مؤ منان است كه هرگز سرد و خاموش نمى شود.

جامع احاديث الشيعه ، ج 12، ص 556 عاشورا،

روز غم

قال الرّضا عليه السّلام : مَنْ كانَ يَوْمُ عاشورا يَوْمَ مُصيبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُكائِهِ جَعَلَ اللّهُ عَزّوَجَلّ يَوْمَ القيامَةِ يَوْمَ فَرَحِهِ وَ سُرُورِهِ.

ترجمه : امام رضا عليه السّلام فرمود: هر كس كه عاشورا، روز مصيبت و اندوه و گريه اش باشد، خداوند روز قيامت را براى او روز شادى و سرور قرار مى دهد.

بحارالانوار، ج 44، ص 284


ادامه نوشته

حدیت سلسه الذهب امام رضا(ع)


در تاريخ نقل شده که امام رضا (ع) در سال 200 هجري قمري ظاهرا به دعوت مأمون شهر مدينه را بسمت مرو که مرکز خلافت مأمون بود، ترک کردند - مرو در گذشته جزء ايران بود و امروز در ترکمنستان کنوني واقع است- اما در باطن اين حرکت تبعيد بوده است. دليل آن نيز نحوه ي خداحافظي حضرت رضا (ع) هنگام خروج از شهر مدينه بوده است. ايشان هنگام وداع از خانواده خود فرمودند: براي من گريه کنيد! عرض کردند: گريه در بدرقه مسافر شايسته نيست. امام فرمودند: گريه بر مسافري خوب نيست که اميد به بازگشتش باشد. در حقيقت با اين دستور، به شيعيان پيغام رساندند که اين سفر اجباري و در حکم تبعيد است.
امام (ع) در زمان تبعيد از مدينه به مرو، به شهر نيشابور رسيدند. برخي از شيعيان به خدمت حضرت رسيدند از ايشان خواستند که يادگاري از حضرت داشته باشند. امام نيز حديث شريفي را بيان فرمودند که به "حديث سلسلة الذهب" معروف شد. معناي آن در لغت، سلسله ي طلايي است. دو وجه تسميه براي نامگذاري اين حديث ذکر کرده اند:
1- به دليل اينکه راويان اين حديث، ائمه معصومين (ع) هستند، اين سلسله بسيار ارزشمند است و از اين جهت به سلسلة الذهب معروف شده است. مراد از طلايي بودن اين سلسله، ارزش و اعتبار عالي رتبه ي ايشان است.
2- عده اي گفته اند زمانيکه امام رضا (ع) در شهر نيشابور اين حديث را بيان فرمودند، والي نيشابور دستور داد تا اين حديث را با طلا بنويسند. بهمين علت روايت به سلسلة الذهب معروف شد. البته اين وجه تسميه بسيار ضعيف است.
امام صادق (ع) فرمودند: « حديث من، حديث پدرم و پدرانم و رسول خداست » بنابراين زماني که امام (ع) حديثي را نقل مي کنند، مانند اينست که اين روايت را اجداد طاهرين ايشان فرموده اند. 

ادامه نوشته

ماجرای عجيب زعفر جنی و کربلا


ماجرای عجيب زعفر جنی و کربلا
در هنگامی که واقعه جان سوز کربلا در حال وقوع بود ٬ زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر العلم ٬ برای خود مجلس عروسی مهیا کرده بود و بزرگان طایفه جن را دعوت نموده و خودش بر تخت شادی و عیش نشسته بود . در همین هنگام متوجه شد از زیر تختش صدای گریه و زاری می آید.
زعفر گفت : چه کسی است که در این موقع شادی ٬ گریه می کند ؟
در این هنگام دو جن حاضر شدند . زعفر از آنها سبب گریه شان را پرسید . آنها گفتند : ای امیر ! چون شما ما را به فلان شهر فرستادی ٬ در حین رفتن به آنجا ٬ عبورمان به شط فرات که عرب به آنجا « نینوا » می گویند افتاد . دیدیم در آنجا لشگر زیادی جمع شده و مشغول جنگ هستند . چون نزدیک آن دو لشگر شدیم ٬ دیدیم میان معرکه جنگ ٬ حسین بن علی (علیه السلام) پسر آن آقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده بود ٬ یکه و تنها ایستاده و یاران و انصارش همه کشته شده اند . خود آن بزرگوار ٬ غریب و تنها و تکیه بر نیزه بی کسی داده و نظر به یمین و یسار می فرمود : « آیا یاوری نیست که ما را یاری دهد ؟ » و نیز شنیدیم که اهل و عیال آن بزرگوار ٬ صدای العطش بلند کرده بودند. چون این واقعه را مشاهده کردیم فورا خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر کنیم که الان پسر پیغمبر را به شهادت می رسانند .
زعفر تا این سخن را شنید تاج شاهی را از سرش در آورد و لباس دامادی را از تن بیرون کرد و طوایف مختلف جن را با حربه های آتشین برداشت و همگی با عجله به طرف کربلا روان شدند .
خود زعفر می گوید : وقتی ما وارد زمین کربلا شدیم دیدیم چهار فرسخ در چهار فرسخ را لشکر دشمن فرا گرفته است و همچنین صفوف ملائکه زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار ملک دیگر از یک طرف ٬ ملک نصر با چندین هزار ملک از طرف دیگر ٬ جبرئیل با چندین هزار ملک در آن طرف ٬ و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار ملک و همچنین در طرفی ملک اسرافیل ٬ ملک ریاح ٬ ملک بحار ٬ ملک جبال ٬ ملک دوزخ ٬ ملک غذاب ٬ هر کدام با لشکریان خود منتظر اجازه هستند . همچنین ارواح یکصدو بیست و چهار هزار پیغمبر از آدم تا خاتم همه صف کشیده ٬ مات و متحیر مانده اند.
خاتم انبیاء آغوش گشوده و به امام حسین (علیه السلام) می فرمود : « ولدی العجل العجل انّا مشتاقون » یعنی : « پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به درستی که مشتاق تو هستیم . »
آن حضرت یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان ٬ پیشانیش شکسته ٬ سرش مجروح ٬ سینه اش سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و هر نفسی که می کشید خون از حلقه های زره می جوشید ولی اصلا اعتنایی به هیچ یک از آن ملائکه نمی نمود.
مرا هم کسی راه نمی داد که خدمت آن حضرت برسم . همانطور که از دور نظاره می کردم و در کار آن حضرت حیران بودم ناگهان دیدم آقا امام حسین (علیه السلام) سر غربت از بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود: « ای زعفر ! بیا »
در این هنگام همه ملائکه به سوی من نگاه کردند و به من راه دادند . من هم خود را به خدمت آن حضرت رساندم و عرض کردم : « من با سی و شش هزار جن برای یاری شما آمده ام .»
حضرت فرمود : « ای زعفر ! زحمت کشیدی ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو قبول درگاه باشد ولی لازم به زحمت شما نیست ٬ برگردید . »
عرض کردم : « قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمایی ؟ »
حضرت فرمود : « شما آنها را می بینید ولی آنها شما را نمی بینند و این از مروت دور است . »
عرض کردم : « اجازه بفرمایید همه شبیه انسان می شویم که در این صورت اگر کشته شویم در راه رضای خدا کشته شده ایم . »
حضرت فرمود : « زغفر ! اصلا مایل به زندگی نیستم و آرزوی لقای پروردگار را دارم . شما به جای خود برگردید و به جای نصرت و یاری من ٬ برای من گریه و عزاداری کنید که اشک عزاداری برای من ٬ مرهم زخمهای من است . »
من به امر امام مایوسانه برگشتم . چون به محل خود رسدیم بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم نمودیم . مادرم به من گفت : پسرم چه می کنی ؟ کجا رفتی که این طور ناراحت برگشتی ؟
گفتم : مادر ٬ پسر آن پدری که ما را مسلمان کرد حالش در کربلا چنین و چنان است ٬ من رفتن تا یاریش کنم اما آن حضرت اجازه نفرمود. چون امر امام واجب بود برگشتم .
مادرم چون سخنان مرا شنید گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش فاطمه چه بگویم ؟
زعفر گفت : مادر ! من خیلی آرزو داشتم که جانم را فدای آن حضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمودند .
مادر گفت : بیا برویم ٬ من به همراه تو می آیم و دامنش را می گیریم و التماس می کنم شاید اجازه دهد که تو در رکابش شهید بشوی .
پس مادرم از پیش و من با لشکریان از عقب ٬ به طرف کربلا حرکت کردیم . چون به آنجا رسیدم از لشکر صدای تکبیر شنیدیم چون نگاه کردیم راس بریده مولا حسین (علیه السلام) بالای نیزه است و دود و آتش از خیام حرم حسین (علیه السلام) بلند می باشد . مادرم خدمت امام سجاد(علیه السلام) رسید و اجازه خواست تا با دشمنان آنان جنگ کند ولی ایشان اجازه نداد ولی فرمود : « در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را در بالای شتران نگه دارید . »
پس آنان اطاعت کردند و تا شهر شام با اسراء بودند تا اینکه حضرت آنها را مرخص نمود .

بحارالانوار ج 44 ص 330